مثلا فکرشو بکن چشماتو باز کنی و خودت و توی ایوان خونه مادر بزرگ ببینی. صدای بارون روی شیروونی ایوون و بوی طلائی پائیز... 

مثلا تجسم کن شمعدونی های لب حوض و که زیر بارون تکون تکون میخورن... بشنو صدای خنده ی بچه ها رو که شالاپ شالاپ تو آب های جمع شده گوشه موزاییک های کج و ماوج می پرند... حس کن نگرانی مادراشون و که میگن بیایید تو سرما می خورید... 

توی ذهنتون پاشین برین یه صندلی بیارین بذارین توی ایوون، بعد از توی کمد مادربزرگ تون یه لباس گرم بردارین بدین به دستای چروک اش و بگین بپوش با هم بریم بارون و تماشا کنیم.

توی ذهنتون دو تا استکان چای گل اناری بریزید و بردارید بیارید تو ایوون. بشینید کنار صندلی و یکی از استکان ها رو بدین دست مادر بزرگ. چای شو که خورد استکان و بگیرید و بذارید یه کنار و سرتون رو بذارید رو پاهاش و چشماتونو ببندید و نفس بکشید عطر گرم بودنش رو...


+دلم خیلی براشون تنگ شده... برای هر دو شون... پدربزرگ و مادربزرگم... اگه دارید قدرشونو بدونید