۷ مطلب با موضوع «دخترانه» ثبت شده است

شمال: بعدا برات تعریف میکنم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • جمعه ۲۵ آبان ۹۷

دخترونه۶. کاملا خاله زنکی.جلسه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

مینویسم که به یادگار بماند دخترونه۵

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

دخترونه۴

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • جمعه ۴ آبان ۹۷

دخترونه۳

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷

نمیدونم عنوان چی بذارم

دیروز وقتی داشتم برمی گشتم خونه، نزدیک خونه ی یکی از همسایه های دور یه موتور سوار ایستاد. یه پلاستیک کوچیک سبزی خرد شده داخلش بود. فکر کردم پسر همسایه است. اول پیش خودم فکر کردم حتما خانم همسایه داشته کوکو درست میکرده سبزی کم آورده پسرش رفته براش خریده. کلاانقدر اهمیتی نداشت که من حتی قیافه پسره رو هم نگاه نکردم و تندتر راه رفتم که تو پیاده رو به هم برخورد نکنیم. ولی اونم پررو پا تند کرد که به هم برخورد بکنیم. فکر کردم شاید از عمد نبوده ولی وقتی پشت کمرم چیزی رو حس کردم واقعا ترسیدم. دوباره تند تر راه رفتم اما داشت پشت سرم میومد. تو همون حالتی که داشتم با سرعت زیاد راه میرفتم تو کسری از ثانیه ایستادم و اون که داشت پشت سرم میومد رد شد. یه نفس کشیدم و دوباره به راه افتادم. رفت سوار موتور شد و وقتی دید من توی کوچه دیگه (کوچه خودمون) پیچیدم گوشی به دست گرفت و ادای حرف زدن با گوشی رو دراورد: من سبزی ها رو اوردم گفتی بیام کدوم کوچه؟   

بعد با موتور اومد ایستاد وسط کوچه. حالا میدونستم آدم نرمالی نیست. قلبم به شددددت میزد و هیچکس هم اون اطراف نبود ایستاده بود تا من رد شم فک کردم حتی اگه بخواد کیفم رو هم بدزده به جز گوشی چیز مهم دیگه ای ندارم اما اگه بخواد اذیت کنه چی؟  اما ظاهرا خودم رو نباختم و وقتی چند قدم باهاش فاصله داشتم گفت: ترسیدی؟بیا برو( رد شو)  محکم ایستادم نگاه قیافه نکبت عوضی اش کردم و خشک و خشن گفتم: یک قدم برداری یا بخوایی اذیت کنی آنچنان جیغ میزنم همه بیان بیرون روزت رو سیاه کنند. 

در کمال ناباوری دیدم قیافه اش تغییر کرد و یه خورده ترسید. دیگه هم نیومد دنبالم منم با سرعت نور خودم رو تو خونه چپوندم. در رو که بستم قلبم مثل چی میزد و بدنم از ترس می لرزید. همون لحظه با خودم فکر کردم پس آدم هایی که بهشون تجاوز میشه چی میکشند‌‌‌... 

تا شب حالم بد بود. حتی ظهر با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نبرد و همه اش یاد اتفاق ظهر می افتادم و استرس میگرفتم... 

خدا رو شکر... خدا رو شکر که تو خود موقعیت خودم رو نباختم و محکم جلوش در اومدم. شما هم اگه کسی تو کوچه خیابون اذیتتون کرد جلوش بایستید. وقتی آدم های عوضی و کثافتی مثل این ببینند خانم ها نمیترسن و سکوت نمیکنند دست از این کارهای ... برمیدارند.‌. 

😔😔😔😔😔

  • صبورا کرمی🦄
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷

دخترانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • دوشنبه ۲ مهر ۹۷
روزمرگی ها،خاطراتم، زندگی معمولی ام و هر چی به ذهنم برسه رو اینجا ثبت میکنم.
پست های رمز دار درباره زندگی شخصی خودمِ، پس خواهش میکنم اگه تو مواقع عادی مخاطب خاموش هستی، توی مطالب رمز دار هم روشن نشو و رمز نخواه.
اومدی اینجا یه صلوات هم بفرست که نه تو ضرر کرده باشی نه من 😉
💐💐🌷🌷اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💐💐🌷🌷