۳۰ مطلب با موضوع «روزانه نویسی» ثبت شده است

شمال: بعدا برات تعریف میکنم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • جمعه ۲۵ آبان ۹۷

روزانه نوشت و سوال بی جواب و لینک گروه

باید برم آشپزخو نه رو مرتب کنم پیاز داغ و گوشت سرخ کرده برای مامان همسر درست کنم چای سبز دم کنم یخورم نیم ساعت بعدش ورزش رو شروع کنم و الگو شلوار بکشم
چقدر کار دارم خدا چرا من اینجام؟ 😑

بلاگر های خانم یه گروه تلگرامی زدیم اگه دوست دارید یه کامنت خصوصی بذارید لینک بدم بهتون عضو بشید
  • صبورا کرمی🦄
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

کنار عطر تو، تلخ ترین چای جهان، شیرین است

مثلا فکرشو بکن چشماتو باز کنی و خودت و توی ایوان خونه مادر بزرگ ببینی. صدای بارون روی شیروونی ایوون و بوی طلائی پائیز... 

مثلا تجسم کن شمعدونی های لب حوض و که زیر بارون تکون تکون میخورن... بشنو صدای خنده ی بچه ها رو که شالاپ شالاپ تو آب های جمع شده گوشه موزاییک های کج و ماوج می پرند... حس کن نگرانی مادراشون و که میگن بیایید تو سرما می خورید... 

توی ذهنتون پاشین برین یه صندلی بیارین بذارین توی ایوون، بعد از توی کمد مادربزرگ تون یه لباس گرم بردارین بدین به دستای چروک اش و بگین بپوش با هم بریم بارون و تماشا کنیم.

توی ذهنتون دو تا استکان چای گل اناری بریزید و بردارید بیارید تو ایوون. بشینید کنار صندلی و یکی از استکان ها رو بدین دست مادر بزرگ. چای شو که خورد استکان و بگیرید و بذارید یه کنار و سرتون رو بذارید رو پاهاش و چشماتونو ببندید و نفس بکشید عطر گرم بودنش رو...


+دلم خیلی براشون تنگ شده... برای هر دو شون... پدربزرگ و مادربزرگم... اگه دارید قدرشونو بدونید

  • صبورا کرمی🦄
  • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷

یه اتفاق واقعی شیرین بود

حتی یادآوری اتفاقی که افتاد هم منو به لبخند شیرینی می نشونه :)

دیدار الهه که میسر نشد اما...

اما دیدار یه دوست چند ساله وبلاگی... میسر شد. مهرناز جان   :)

دلم نمیخواد خیلی از قبلش بگم. بیشتر دوست دارم از خود خود واقعه بگم. وقتی با خاله بزرگه راهی میدون شهدا شدم تو دلم میگفتم حالا چطوری پیش خاله، کنار مهرناز که بار اوله می بینمش راحت باشم؟ چی بگم؟ چی نگم؟ چیکار کنم؟ اما وقتی رسیدیم به محل قرار، هنوز دختر وبلاگ نویس جذاب من نرسیده بود. خاله گفت من برم مسجد نماز بخونم تو اینجا معطل میشی؟ دوستت زود میره؟ و من گفتم نه خاله شما برو به نماز برس اگه من زودتر برگشتم میام دم مسجد اگه هم شما زودتر اومدی قرارمون دم همین فروشگاه. 

وقتی رفت تازه به خودم اومدم. پیش خودم گفتم: چقدر دمش گرمه.. تو اون روز  شلوغ کاری، بعد از کارش، بعد از جلسه اش بدو بدو میاد منو ببینه^_^ لابد کلی این ور اون ور کرده بتونه زودتر بیاد که بتونیم هم و حتی برای نیم ساعت شده ببینیم... چند دقیقه ای منتظر ایستادم و حواسم شش دانگ به خانم های اطرافم بود. دروغ چرا؟ دلم نمی خواست یهو بیاد دست بذاره روی شانه ام و غافلگیرم کنه. عکسش و دیده بودم و هر کس از اطراف به سمت من میومد رو با عکس توی ذهنم مقایسه میکردم. 

وقتی دیدمش فورا شناختم. با عکس ش فرق نداشت:) بازم دروغ چرا؟ توی سلام اول یه جور خجالتی بود ولی بعدش یواش یواش یخ هر دو باز شد... نمیدونم سر جمع چقدر وقت با هم بودیم اما برای من واقعا لحظات دلنشین و شیرینی بود... هر چند یکم از اتفاقی که براش افتاده بود حرف زدیم و هر دو ناراحت شدیم 

از آشنا، بلاگر کبیر، لافکادیو حرف زدیم :)

عکس ستاره رو نشونش دادم:)

یادم رفت بگم عکس داداش دوقلو رو نشونم بده اون همه ازش تعریف کرده بودی :))

و مهم تر از همه یادمون رفت با هم عکس بگیریم:( 

و یه اتفاق خیلی خیلی شیرین دیگه که برام رقم زد هدیه های عالی اش بود. برای ستاره دو تا کتاب قصه خریده بود و برای من رمان چراغ ها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد. 

یعنی واقعا فکرش هم نمیکردم:) خیلی خوشحال شدم^_^ خیلی خیلی خیلی^_^


از هیجان دیدنش حتی شیر نارگیل ام که مهمونش شدم رو نتونستم کامل بخورم:))) 


*میدونم اون جوری که باید حق مطلب رو ادا نکردم ولی از دل آمد و امید بر آن است که بر دل نشیند. 

پی نوشت تر: از خود خود دوست داشتنی شیرینت دعوت میکنم یه پست شاد بذاری که حسابی دلتنگ پست های شاد و جذابت هستم :) 


در ضمن باید بگم الان از توی خونه خودم نوشتم :))))) خداحافظ تهران دوست داشتنی^_^

  • صبورا کرمی🦄
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

تهرانی ها دستا بالا+ ۱۶ ستاره روشن

فکر کنم یکی دو روز دیگه وقتی از شمال برگردیم، تهران یکی دو روز بمونیم. 
اگه تهران هستید و دوست دارید همو ببینیم دستا بالا 😁

خاطرات شمال: از اونجایی که من تک تک وبلاگ هایی که دنبال میکنم رو میخونم و اکثرا کامنت می ذارم، الان که ۱۶ تا وبلاگ ستاره روشن تو لیست دارم یه حس " اوف بر تو "  به خودم دارم :/ :))
واقعا نمیرسم بیام بخونم‌. فقط دو سه تا وبلاگ هایی که خیلی برام مهم اند رو خوندم و برای دو تا شون کامنت گذاشتم. 
برای یه پست زرد آماده باشید‌.


  • صبورا کرمی🦄
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

مسافرت و مهد

در حالی که پریشب شنیدم قراره بریم سفر، در حالی که تمام دیروز بیرون از خونه بودم و شب با سردرد و حالت تهوع افتضاحی رسیدم خونه و تمام روز هیچی نخوردم، در حالی که توی خونه بمب انداختن، در حالی که صبح بیدار شدم و میخواستم با فرستادن ستاره کوچولو به مهد به جمع کردن ساک و غیره بپردازم؛ در حالی که صبحانه نخوردم، الان توی مهد نشستم 😭😭😭


خدایا کمک. 

😂😂😂


  • صبورا کرمی🦄
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

عصبانی نیستم(رمز عوض شده)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

دخترونه۶. کاملا خاله زنکی.جلسه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

فکرش ُ کن 😐😂

فکرشُ کن پیش خودت میگی: ما شاء الله چقدر این دختر قد بلند و زیباست. 


بعد بفهمی این دختر، دختر ِ  دوست دختر گذشته های شوهرته :|  :|  :|


=))))))))

  • صبورا کرمی🦄
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

روزانه نویسی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبورا کرمی🦄
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷
روزمرگی ها،خاطراتم، زندگی معمولی ام و هر چی به ذهنم برسه رو اینجا ثبت میکنم.
پست های رمز دار درباره زندگی شخصی خودمِ، پس خواهش میکنم اگه تو مواقع عادی مخاطب خاموش هستی، توی مطالب رمز دار هم روشن نشو و رمز نخواه.
اومدی اینجا یه صلوات هم بفرست که نه تو ضرر کرده باشی نه من 😉
💐💐🌷🌷اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💐💐🌷🌷